322. این روزها
حس هیچ کاری رو ندارم
ممنون از لی لی عزیز که به یادمون بود :*
این روزا زیاد دارم ادیت میشم ... اتفاق جدید زندگی ما کابوس شبانه ی امیتیس ه ... تقریبا 10 روز پیش از خواب پرید با جیغ و ثابت شدن به یک نقطه و ترس شدید :( در حدی که از حدود 2 تا وقتی رفتیم دکتر نخوابید بعدشم به زووووووور خوابید :( میترسیدا یعنی ترس رو تو چشماش و دستاش که محکم دستمو میگرفت میدیدم :( طفلک بچه م :((
2 روز قبلش اومد بغلم دستشو زد به لوستر بالای ناهارخوری و بطور غریزی کشیدمش کنار ولی لوستر افتاد رو زمین و خورد شد ... تنها اتفاق ترسناک این روزهامون همین بود به اضافه ی اینکه باباش پیشش نیست و امیتیس بسیار وابسته س به باباش :(
از اون شب خواب کامل نمیکنه و نصفه شب بیدار میشه مث زمان نوزادیاش ... گریه اینا نداریم ولی بیداره 2 ساعت 3 ساعت :( و من مثل همون زمانها استرس خواب شب دارم ... همه ش از شب میترسم چون نمیدونم امشب قراره چه اتفاقی برامون بیفته :(
من فکر میکردم ترسش خیلی خاصه ولی با هرکی حرف زدم هم این کابوس ها رو داشتن و هم ترس رو ... میگذره ولی خوب اذیت میشیم .
پنجشنبه ی پیش رفتیم شمال و جمعه نذری پزون داشتیم ... خاله زری اینا نذری داشتن و شنبه هم برگشتیم ... دیروز برا دخترم گوسفند عقیقه کردیم باشد که مشکلات دست از سر و کول ما بردارند :(
یکشنبه با هم رفتیم دنبال مهد بگردیم ... رفتیم مهد کودکان فردا سر اقدسیه و از محیطش و مربی ش خوشم اومد ... البته هیچ جای دیگه نرفتم هااا ... امیتیس تا رسید رفت پیش مربی مهربون اونجا و بهش ناهار دادن ... یکساعتی بازی کرد و قصد دارم چند ساعت در روز ببرمش اونجا ... وابستگی امیتیس خیلی زیاد شده به من ... اینجوری شاید بهتر شه ... خلاصه رفتیم وسایل مورد نیاز خریدیم ولی این 2 روز که نشد بریم ... چون شب بد میخوابه صبح کسله و نمیتونه بره ... امیدوارم کم کم درست شه :)
از نظر حرف زدن پیشرفت خوبی داشته دایره ی لغاتش بیشتر شده ... تازگیا اسمها رو میگه ... همه ی اسمها رو میگه به سارینا که میرسه جیغ میزنه :)))))))
هر روز شیرینتر از روز قبل میشه و من رو شاد میکنه ولی الان واقعا خسته م ... امیدوارم این خستگیه هم تموم شه :)


322. این روزها 

